تبليغاتX
:::: از دوشنبه تا جمعه :::::...

 

:::: یادداشت موقت ::::


آیات غمزه انجمن مجازی شعر فارسی به همت برادر خوبم آقای احسان کاوه راه اندازی شده است

عضویت در سایت را به همه ی دوستان شاعرم پیشنهاد می کنم

http://ayateghamzeh.ir/





نوشته شد در ساعت: 13:56....جمعه هجدهم فروردین 1391 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را ::::

 

نگاه می کنم از آینه خیابان را

و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"

و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که

حراج کرده غم و رنج های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست

بلند کرده کسی لای لای شیطان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد

چقدر آه کشیدم شهید چمران را

ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...

گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند

پیاده می روم این آخرین خیابان را...

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه

نگاه می کند از پشت شیشه باران را

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست

و چای می خورم و حسرت خراسان را

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز

و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق

به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم

همین که چند صباحی غروب تهران را...

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس

نگاه می کنم از پنجره بیابان را

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است

چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...

چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است

چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را

 

نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی

نگاه کن!

حرم سرور شهیدان را...


 



نوشته شد در ساعت: 12:38....چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: بر خاک عزیزی ست و در راه عزیزی ست ::::

 از مکه خبر آمده داغ است خبرها

باید برسانند پدرها به پسرها

از مکه خبر آمده از رکن یمانی

نزدیک اذان ناله بلند است سحرها

داغ است خبرها نکند باد مخالف

در شهر بپیچد بزند شعله به درها

نزدیک سحر قافله ای رد شد از اینجا

ماندیم دوباره من و اما و اگرها

باید بروم زود خودم را برسانم

حتی شده حتی شده از کوه و کمرها

از مکه خبر رفته رسیده ست به کوفه

حالا همه با خیره سری خیره به سرها

بر خاک عزیزی ست... ولی پیرهنش را...

سربسته بگویند پسرها به پدرها

برخاک عزیزی ست و در راه عزیزی ست

خود را برسانید که داغ است خبرها


 


شب های محرم

بفرمایید دو بیتی:

+ و +

 




نوشته شد در ساعت: 21:35....چهارشنبه دوم آذر 1390 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: ما پای این گهواره عمری گریه کردیم ::::

"نذر بانوی گهواره جنبان کربلا"

 

هر روز می سوزی و خاکستر نداری

تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری

"خورشید بر نی بود" و حق داری بسوزی

دیدی به جز او سایه ای بر سر نداری

برگشته ای؛ این را کسی باور نمی کرد

برگشته ای؛ این را خودت باور نداری

می خواهی از بغض گلوگیرت بگویی

از لایی لایی واژه ای بهتر نداری

هر بار یاد غربت مولا می افتی

می سوزی از این که علی اصغر نداری

این غم که طفلی که بغل داری خیالی ست

«سخت است آری سخت تر از هر نداری»*

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم

یک وقت دست از لای لایی برنداری


 

............

* مصرع داخل گیومه، وامی ست از برادرم سید محمد جواد شرافت

 

 




نوشته شد در ساعت: 13:14....دوشنبه یازدهم مهر 1390 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: و کیف تصبر علی ما لم تحط به خبرا... ::::

 

گرفته مه همه ی جاده را

 ـ مشخص نیست
که صاف می شود آیا هوا ؟

ـ مشخص نیست

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم
نمی شود که ببارم... چرا؟ مشخص نیست

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی
صحیح می رسی آیا ؟ و یا ... مشخص نیست

... کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

صدای روشن او از ورای مه پیداست:
نگاه کن به افق! راه نامشخص نیست

 ...

تو پشت ابری و این قدر تابشت زیباست
هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست

 

 ۱۳۸۷.با کمی تغییر




نوشته شد در ساعت: 0:39....سه شنبه هشتم شهریور 1390 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: ... ::::

 

این که با کسی که بی قرار نیست

صبح و شب

گفتگو کنی که انتظار چیست

                                 خنده دار نیست؟

....

خنده دار نیست؟

این که با کسی که در دلش قرار نیست

صبح و شب

گفتگو کنی که انتظار چیست؟

 

 




نوشته شد در ساعت: 4:4....یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: آمده بود برای علی بسوزد...و معجزه این بود که آتش بر مادرمان سرد نشد... ::::

 

ابریست کوچه کوچه، دل من ـ خدا کند
نم نم، غزل ببارد و توفان به پا کند

حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند

مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند

با واژه های از رمق افتاده آمدم
می خواست این غزل به شما اقتدا کند

حالا اجازه هست شما را از این به بعد
این شعر سینه سوخته، مادر صدا کند؟

مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...
تا اینکه لای لای تو با او چها کند

یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
می برد تکیه تکیه که نذر شما کند

یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
می برد با حسین شما آشنا کند

در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم
تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند

مادر! دوباره زخم شما را سروده ام
باید غزل دوباره به عهدش وفا کند:

یک شهر، خشم و کینه، در آن کوچه – مانده بود
دست تو را چگونه ز مولا جدا کند

باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
مجبور شد که دست علی را رها کند...

تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند

نفرین نکن، اجازه بده اشک دیده ات
این خاک معصیت زده را کربلا کند

زخمی که تو نشان علی هم نداده ای
چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند

باید شبانه داغ علی را به خاک برد
نگذار روز، راز تو را برملا کند...

گفتند فاطمیه کدام است؟ کوچه چیست؟
افسانه باشد این همه؛ گفتم خدا کند
 

با بغض، مردی آمد از این کوچه ها گذشت
می رفت تا برای ظهورش دعا کند

از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد
پایان شعر بود که توفان شروع شد

 

اردیبهشت ۸۷

http://www.4shared.com/get/LIVKEy2-/Bayatani.html



نوشته شد در ساعت: 12:15....یکشنبه هفتم فروردین 1390 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: امسال هم دعای فرج بی جواب ماند ::::

 

 

شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست

اینگونه زخم خورده و بی سر بیاورم

 یک قطعه خواندی از روی نی، شاعرت شدم

آن قطعه را نشد به غزل دربیاورم

 یک پرده خواندی از روی نی، آتشم زدی

این شعله را چگونه به دفتر بیاورم

 با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت

کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم

 وقف تو اشک ها و غزل هام، تا اگر

گفتی گواه عشق بیاور بیاورم

 فصل عزا تمام شد اما چگونه من

پیراهن عزای تو را دربیاورم

 تا می وزید نام تو پر می کشید دل

چیزی نمانده بود که پر دربیاورم

 نزدیک بود در تب گودال قتلگاه

از عرش ربنای تو سردربیاورم

 با اشک آمدم به وداعت که لااقل

آبی برایت این دم آخر بیاورم

 این واژه ها به کار رثایت نیامدند

با زخم های تو چه برابر بیاورم؟

 آخر نشد که آب برایت بیاورند؟

این روضه را گذاشتم آخر بیاورم

 

 امسال هم دعای فرج، بی جواب ماند

من می روم برای تو یاور بیاورم

 

قرآن بخوان که گوش دلم با صدای توست

این بیت هم، سر غزلی که فدای توست

 

بهمن88

http://meshkat68.blogfa.com/post-13.aspx




نوشته شد در ساعت: 7:57....چهارشنبه ششم بهمن 1389 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: والشّمسُ تَجری لِمُستَقَرٍّ لها... ::::

 

شش روز بعد، همهمه پایان گرفته بود

در خاک، حسّ شعله وری جان گرفته بود

باغ و بهار، آب روان، سایه ی بهشت...

اما هنوز هم دل انسان گرفته بود

آدم گناه داشت که بیرون شد از بهشت

عشق تو بود؛ حالت عصیان گرفته بود

پرسید نام کیست خدایا؟... که اینچنین...

این سرزمین کجاست؟... وَ باران گرفته بود

باران گرفته بود و سواری که غرق اشک

چیزی شبیه مشک به دندان گرفته بود

رعدی و بعد... وَ جُمِعَ الشّمسُ و القَمَر

کشتی شکسته بود... وَ توفان گرفته بود...

دارم به عهد روز ازل فکر می کنم

انسان چه این "بلَی" را آسان گرفته بود

حالا رسیده بود به گودال قتلگاه

خورشید، زیر پای سواران گرفته بود

بار جهان به روی زمین مانده بود و عشق

از کودکان قافله پیمان گرفته بود

خون موج می زد از دل گودال و ساربان

در مشت خود، نگین سلیمان گرفته بود

 

آهی کشید آدم، در روضة الحسین

عالم شمیم روضه ی رضوان گرفته بود

....

باران...

سه شنبه...

مسجد سهله...

دم غروب...

دارم به بوی پیرهنت فکر می کنم

 

زمستان هشتاد و نه

 

 




نوشته شد در ساعت: 21:51....یکشنبه نوزدهم دی 1389 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: أسأل الله أن یُریَنا فیکم السرور و الفرج... ::::

 

دلم -شاید یکی از کفتراتون-

حسابی خو گرفته با هواتون

شبا وقتی که می بندن درارو

دلم می مونه تو صحن و سراتون

یه عمره عاشقونه هر شب و روز

توی شادی و غم کردم صداتون

صُبا گفتم : سلام ، خورشید بانو !

شبا گفتم : سلام ، مهتاب خاتون !

ببخش از اینکه گفتم عاشقونه

نه خانم ، ما کجا و عاشقاتون ؟

سر راه حرم گاهی اگر چه

دوتا شاخه غزل چیدم براتون...

همه ش تقصیر خوبیتونه خانم

که کرده ما بَدارم مبتلاتون

همیشه درد دل کردیم و رفتیم

نشد با ما بگید از ماجراتون

اگر چه ؛ تو دلا می پیچه گاهی

مناجات رضا جانم رضا تون

وَ یا بین صدای ندبه خونا

صدای ناله ی آقا بیاتون

یه عمره سائلم اما یه بارم

شما چیزی بخواین از این گداتون

مگه تا کی قراره زنده باشم

بیام تا کی بگم جونم فداتون ؟

چی می شه زیر پاهاتون بشم خاک

منی که عمریه پایین پاتون ...

 

پاییز۸۷

 




نوشته شد در ساعت: 9:44....سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: یا انیس من لا انیس له ::::

 

دیگر به خلوت های من یک نم نمی باری

در دفتر دلتنگی ام شعری نمی کاری

...

...

لحن سکوتت در دلم هر روز یک جور است

قهری؟...نه؟...دلگیری؟...نه؟...آقا! دوستم داری؟

من – بی تعارف- هستی ام را از شما دارم

آقا خلاصه مطلبی ؛ فرمایشی ؛ کاری...

من خوانده ام دربارتان یک خیمه ی سادَه ست

جایی در آن دارند شاعرهای درباری؟

...

اما من و این رتبه و این منزلت ... هرگز

اما تو و این بخشش و این مرحمت... آری

 

توفیق دادی یک غزل هم صحبتت باشم

از بس که گل هستی و رو دادی به هر خاری

 

پ.ن: چند بیت از یک غزل نسبتا قدیمی

 




نوشته شد در ساعت: 11:25....دوشنبه یازدهم مرداد 1389 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: یا صاحب من لا صاحب له ::::

 

به شیوه ی غزل اما سپید می آید
صدای جوشش شعری جدید می آید

چه آتشی غم تو باز زیرسر دارد
که باغ شعرٍ تر از آن پدید می آید

دوباره سبز شده خاک سرزمین دلم
مگر زخطّه ی چشمت شهید می آید؟

نفس نفس به امید تو عمر می گذرد
امید می رود آری ، امید می آید

برای درد دل تو مفید نیست کسی
وگرنه نامه برای مفید می آید

مردّدم که تو با عید می رسی از راه
و یا به یُمن قدوم تو عید می آید

کلیدداری کعبه نشانه ی حق نیست
کسی است حق که در آن بی کلید می آید

و حاجیان همه یک روز صبح می گویند:
چقدر بر تن کعبه سفید می آید

 

مرداد هشتاد و هفت

 

 




نوشته شد در ساعت: 7:54....دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................

 

 

:::: ... ::::

 

...

 




نوشته شد در ساعت: 19:11....سه شنبه پانزدهم دی 1388 توسط حسن بیاتانی

::: :::

......................................................................................................................